حسرتش به دلم مونده،

که یکبار نمازی قسمتم بشه ،

بدون یادی از دنیا ؛ پر از یاد خدا !

دلم به دو رکعتش هم راضیست ...

+ نگارش در سه شنبه 30 مهر1392ساعت 13:45 توسط الهام |

گروه اینترنتی ایران سان

بازار سنگ فروش ها کجاست ؟

به دنبال سنگی کمیابم

آیا سنگ صبور هم میفروشند؟

+ نگارش در دوشنبه 22 مهر1392ساعت 11:32 توسط الهام |

از آدم‌ها بگذر!.
دلت را گنده‌تر کن .
ناراحت این نباش
که چرا جاده‌ی رفاقت با تو همیشه
یک طرفه است ؛ مهم نیست اگر همیشه یک‌طرفه‌ای !
شاد باش که چیزی کم نگذاشته‌ای و بدهکار خودت ، رفاقتت و خدایت نیستی !

+ نگارش در سه شنبه 2 مهر1392ساعت 13:21 توسط الهام |

برای خودت دعا کن که آرام باشی


وقتی توفان می آید، تو همچنان آرام باشی

تا توفان از آرامش تو آرام بگیرد


برای خودت دعا کن تا صبور باشی؛

آنقدر صبور باشی تا بالاخره ابرهای سیاه آسمان کنار بروند

و خورشید دوباره بتابد.برای خودت دعا کن تا خورشید را بهتر بشناسی.

برای خودت دعا کن تا همه ی شب هایت ماه داشته باشد

چون در تاریکی محض راه رفتن خیلی خطرناک است

ماه چراغ کوچکی است که روشن شده تا جلوی پایت را ببینی.

برای خودت دعا کن تا همیشه جلوی پایت را ببینی؛

راهی را که باید بروی خیلی طولانی است.

دامهای زیادی در آن پهن شده وباریکه های خطرناکی دارد

پر از گردنه های حیران و سنگلاخ های برف گیر است
برای خودت دعا کن تا پاهایت خسته نشوند و بتوانی راه بیایی.

چون هر جای راه بایستی مرده ای و

مرگی که شکل نفس نکشیدن به سراغ آدم بیاید،
 
خیلی دردناک است
 
هیچ وقت خودت را به مردن نزن!
 
برای خودت دعا کن که زنده بمانی.
 
زنده ماندن چند راه حل ساده دارد!

برای اینکه زنده بمانی نباید بگذاری

که هیچ وقت بیشتر از اندازه ای که نیاز داری بخوابی.

باید همیشه با خدا در تماس باشی تا به تو بیداری بدهد.

بیداری هایی آمیخته با روشنایی، صدا، نور، حرکت.

تو باید از خداوند شادمانی طلب کنی. همیشه سهمت را بخواه

و بیشتر از آن چه که به تو شادمانی ارزانی می شود

در دنیا شادمانی بیافرین تا دیگران هم سهمشان را بگیرند.

برای اینکه زنده بمانی باید درست نفس بکشی

و نگذاری هیچ چیز ی سینه ات را آلوده کند
برای اینکه زنده بمانی باید حواست به قلبت باشد
 
باید بروی پشت پنجره و به آسمان نگاه کنی.


آنقدر منتظر بمان و به آسمان نگاه کن

تا بالاخره خداوند از آنجا رد بشود؛

آن وقت صدایش کن؛

به نام صدایش کن؛

او حتماً برمی گردد و به تو نگاه می کند

و از تو میپرسد که چه می خواهی؟؟!

تو صریح و ساده و رک بگو.

هر چیزی که می خواهی از خدا بخواه.

خدا هیچ چیز خوبی را از تو دریغ نمی کند.

شادمان باش. او به تو زندگی بخشیده است و کمکت می کند

که زنده بمانی. از او کمک بگیر.

آن قدر زندگیت را ادامه بده که

زندگی از این که تو زنده هستی به خودش ببالد!!
+ نگارش در سه شنبه 26 شهریور1392ساعت 9:13 توسط الهام |

زندگی کن...

حتی اگر بهترین هایت را از دست داده ای

زیرا این زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایت می سازد.
+ نگارش در چهارشنبه 6 شهریور1392ساعت 12:5 توسط الهام |

اون روز با یکی از فامیلامون حرف میزدم بهش میگم روزه میگیری؟با قیافه ای نه چندان خوشایند میگه:بیکاری چه روزه ای آدم این همه ساعتم گرسنه میتونه بمونه؟ گفتم نمیگیری یعنی؟میگه نه بابا الان هر کی روزه میگیره کفر میکنه به خدا...ای خدا این جمله هنوز که هنوزه ذهنمو خیلی درگیر کرده که ای خدا طرز تفکر اینو نسبت به روزه ببین .کجای کارن اینا؟این چه حرف زشتیه؟برگشته میگه پیامبرمیگه بهشت بوی دهن روزه دارو میده آخه ببینم دهن روزه دار با بوی بدش بوی بهشتو میده؟با دو جمله ای که دیوونم کرد دیگه .ما میگیم خدایا گرسنه ایم سرگیجه داریم تشنه ایم یه ذره هم صبر بده اون چی میگه.اینجوری نباشیم خواهشا" باور کنین دل خدا رو خیلی میشکنیم این همه هم روزه میگیریم دعا کنیم که قبول باشه .از این شبایی که پیش رومونه نهایته استفاده رو بکنیم.شبهای رهایی از عذاب گناهان شبهای جبران نکرده هامون شب های مقدس قدر.خواهشا"مارو هم دعاکنین.   

+ نگارش در سه شنبه 1 مرداد1392ساعت 19:3 توسط الهام |

خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمیشود،
تنها كسی است كه با دهان بسته هم میتوان صدایش كرد،
با پای شكسته هم میتوان سراغش رفت،
تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمیدارد،
تنهاكسی است كه وقتی همه رفتند میماند،
وقتی همه پشت كردند آغوش میگشاید،
وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت میشود و
تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام میگیرد نه با تنبیه كردن.

در آغوش خــــدا گریستم تــا نوازشم کند

پـرسید : فرزندم پس حوایت کو ؟؟

اشک هایم را پـاک کـــردم و گفــــتم : در آغوش آدم دیگریـست.

خدایا تو با من بمان!!!!

که محتاج ماندن خلقت نباشم...

+ نگارش در پنجشنبه 22 فروردین1392ساعت 16:17 توسط الهام |

 

روزگاریســت که ؛ آدمــها فقط سقف مشــترک دارن ، نه زندگی مشــترک....

یک وقتایــــی هســت کـــه

بایــد لــــم بدی یه گــــوشه...

و جــریان زندگیــت رو فقـــط مــــرور کنی.

بعــدشم بگـــی:

"به سلامتــــــــی خــــودم که اینقـــدر تحمـــل داشتـــم.....!

+ نگارش در سه شنبه 16 آبان1391ساعت 9:16 توسط الهام |

 
تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،
ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .
انـدازه مـی گـیـری !
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !
مقـایـسـه مـی کـنـی !
...
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،
کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،
به قـدر یـک ذره ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که ما می بریم…!

+ نگارش در دوشنبه 15 آبان1391ساعت 11:18 توسط الهام |

 

روز عرفه همتاى شب قدر/ اين روز را از دست ندهيد!

 
فوق العاده روز خوبیه این روز.برای اینکه از دام گناه نجات پیدا کنیم بسیارشب وروز بهتریه
تا اون حد که میگن یه شب قدروبگو برای پاکسازی نفس،یه روزعرفه .
خدا چقدر لطف داره که همه گونه درهای رحمتش وباز کرده در مقابل ما ولی نمیدونم چرا
چشم ما خیلی ضعیفه برای دیدن اینا درکمون خیلی ضعیفه برا فهمیدن اینا.ازخدا طلب آمرزش میخوام
برا همه ی گناهامون در این لحظه،دراین شب ....التماسش میکنم عفوکنه مارو.چون واقعا"
گناهکاریم ،قبول که دارین رفته رفته که وجود خدا خیلی کمرنگ میشه تو جامعه نجات بده ماروکه جز این
افراد نشیم.بدونیم که یه خدایی هست ،یه مصلحت الهی واسه هرکاری هست،امیدوارم قدراین لحظه ها ،این شباروبدونیم.ازکجا معلوم که باز این شباروببینیم یا نه
ایشالله که میبینیم ولی باز.......
 
پیشاپیش عیدقربانتونم مبارک.....
+ نگارش در چهارشنبه 3 آبان1391ساعت 23:39 توسط الهام |

 

گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود.
آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند.
او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟
گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا، مال او را حفظ می کند.
و من دزد مال او هستم، نه دزد دین.
اگر آن را پس نمیدادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ؛
آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است ...

+ نگارش در پنجشنبه 20 مهر1391ساعت 18:6 توسط الهام |

               
   خدایا سرد این پایین از اون بالا اگه میشه نگاه کن

                 

 ی کاری کن اگه میشه فقط گاهی خودت قلبم..ها.. کن

                  خدایا سرد این دستام۰۰۰

                 از اون بالا خودت ببین می لرزه...

                 مگه حتی همه دنیا به این دوری،به این سردی می ارزه؟؟

                              ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

                دیگه از دنیا بریدیم

                          دلامون خیلی گرفته

                                      تو کجایی که ببینی

                                                    همه جا رو غم گرفته    

                           ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

                                                            خدایا من دارم میام

                                              یه کم با من مدارا کن

                                         شنیدم گرم اغوشت

         اگه میشه منم یه گوشه جا کن 

+ نگارش در دوشنبه 17 مهر1391ساعت 0:45 توسط الهام |

             

دلگیرنشواز آدمها ....

نیش زدن طبیعتشــــــــــــــــــــــــــــــــــــونه !!!

سالهاست به هوای بارانی می گویند :

خــــــــــــــــــــــــــــــراب ...!!!


                   روزی عشق از دوستی پرسید: تفاوت من و تو در چیست؟

                                              دوستی گفت:

                          من دیگران را با سلام آشنا میکنم تو با نگاه . . . .

                              من آنان را با دروغ جدا میکنم تو با مرگ....

+ نگارش در یکشنبه 16 مهر1391ساعت 11:41 توسط الهام |

خطا از من است، می دانم.

از من که سالهاست گفته ام “ایاک نعبد"

اما به دیگران هم دلسپرده ام...
 
از من که سالهاست گفته ام "ایاک نستعین"

اما به دیگران هم تکیه کرده ام

اما رهایم نکن...

بیش از همیشه دلتنگم

به اندازه ی تمام روزهای نبودنم!

تنهای تنهایم خداااااااااااااااا.....
+ نگارش در پنجشنبه 6 مهر1391ساعت 9:44 توسط الهام |

 
هر بار برایت نوشته ام ،انیشتین میگوید،ادیسون میگوید،....

اما این بار میخواهم بنویسم :"تو میگویی.."زیرا آنان روزی از همین جایی شروع کردند که تو ایستاده
 
ای...پس بشنو..این بار از زبان خودت ،روایت پرواز را..

.................._ نام زیبایت را در نقطه چین بگذار _ می گوید :

"اگر آنانی که در دره سختیها و مشکلات به صلیب غربت کشیده شده ...

بودند ،توانستند ،زنجیرهای وجودشان را از هم پاره کنند و راه آسمان رافریاد زنند ،من نیز میتوانم به آنچه
 
که اراده کنم ،دست یابم....زیرا خاک ذهنم ، از خاک آسمانیان است...
 
کافی است تنها بذری را درآن بکارم و چشم بر افق بدوزم....خواهی دید که بزودی دستانی

معجزه گر ،قلب خورشید را هدف میگیرد...."

هموطن هرگز ندیده ام ،آنقدر کنارت ستاره می ریزم تا روی ماهت را

آسمان سجده زند...
 
+ نگارش در چهارشنبه 22 شهریور1391ساعت 16:29 توسط الهام |

 

گاهی دلم میخواهد وقتی مثل کودکی هایم بغض میکنم خداازآسمان به زمین بیاید...

اشک هایم راپاک کند....

دستم رابگیرد...

وبگوید:"اینجاآدما اذیتت میکنن؟؟؟؟؟؟بیابریم"

خدایا نمیدونم چرانشد؟به خاطرچی؟اگه مراقبشون باشی چندنفرازخونمون رفتن قم،جمکران

ولی نمیدونم چراقسمت من نشداین جمکران ،چرادلم پرمیشه نمیدونم ،جمکران چه حسی بهم

میده نمیدونم....

قربونت برم خدا.

+ نگارش در سه شنبه 21 شهریور1391ساعت 19:30 توسط الهام |

 

گفتم خدایاازهمه دلگیرم ،گفت:حتی من؟!

گفتم خدایاچقدردوری؟!گفت:تویامن؟

گفتم خداتنهاترینم !گفت:پس من؟!

گفتم خدایاکمک خواستم!گفت:ازغیرمن؟!

گفتم خدایاخیلی دوستت دارم!گفت:بیش ازمن؟!

+ نگارش در سه شنبه 21 شهریور1391ساعت 19:1 توسط الهام |

 

به تو احتیاج دارم ،خدای من...

میدونی خدایاااااااااااا

هرچه فکرمیکنم هیچ حرفی نمی ماندجزنگاه "تو"...

همین که تونگاهم کنی برایم کافیست...

همیشه ،هرلحظه به نگاهش ،توجهش احتیاج داریم .هیچ موقع کسی نمیتونه اینوانکارکنه ،

خدایاتومیگی من راضی به دیدن آزاربنده هام نمیشم پس چرابعضی موقع آدم دلش مثل سنگ

میشه،یایکی دلش اونقدرتنگ میشه عین اینکه لباس دوران بچه گی توپوشیدی تنگ میشه

بهت،احساس خفگی میکنیم.یامریضا،پردردا،مشکل دارا،چه جوری ایناروتحمل میکنی؟نه اینکه

حرف بدی بزنم مطمئنم که الان من دارم اینارومیگم تومیگی که من ازحکمتت بی خبرم.

درسته خبرندارم اماگاهی واقعا"تحمل بعضی چیزاخیلی مشکله درمیان مردمی که آدم فکر

میکنه خوش شانس ترازاوناوجودنداره،خدایااا.....باورکن نمیخوام نا شکری کنم ها،ناراحتت کنم

دلم پره نمیدونم چی بگم،همدردبهترازتوام که ندارم.بنده هات هرکدوم واسه خودشون مشغله

فکری دارن دیگه.فقط کاش طوری میشدکه دستمم میگرفتی یه ذره آروم میشدم .ولی خیلی

سپاسگزارم ازت،خیلی مدیونتم بااینکه بنده گناه کارتم ،ولی هیچ موقع ناامید نشدم ونمیشم.

هرموقع صدات کردم احساس کردم که صدامومیشنوی حتی موقعی که نیازم برطرف نمیشد.

میدونستم یه مصلحتی توکارت بود.

خدایاخالصانه وساده بهت میگم چون میدونم فقط دست خود خودته .خدایاااااااااااا درستش

کن البته نه به زور،فقط اگه صلاح میدونی.چون یه روزی یکی بهم میگفت:هیچی روبه زور

ازخدانخواه،فرجام خوشی نداره.منم فقط بارضایت خودت میخوام.خداتو این اخرالزمان دستمونو

بگیر تالذت های رنگارنگ دنیوی وپرازتنوع باعث نشه که ازت غافل شیم .

خدایاااااااااااانگامون کن.

 

+ نگارش در چهارشنبه 15 شهریور1391ساعت 10:10 توسط الهام |

 

پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .بالاخره پرسید : پدربزرگ درباره چه مینویسید؟ پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت : -درباره زندگی مینویسم  اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .  اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد پنج خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .


می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .اسم این دست خداست .او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .

گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی . 

 

مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.

می خواهم وقتی بزرگ شدی، مثل این مداد بشوی taknaz.ir

چوب یا شکل خارجی  مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .

همیشه اثری  از خود به جا می گذارد .بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .


+ نگارش در دوشنبه 13 شهریور1391ساعت 10:3 توسط الهام |

 

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
آهای، آقا پسر!پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

 شما خدا هستید؟ نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
 آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!

Shia Upload

بدنیست ماهم گاهی باخدانسبتی داشته باشیم به همچین آدمایی بیشترتوجه کنیم.

+ نگارش در پنجشنبه 9 شهریور1391ساعت 10:11 توسط الهام |